تبليغاتX
در دوزخی که فاحشه ای تنش را به مرگ فروخت
 
   
   
   
  در دوزخی که فاحشه ای تنش را به مرگ فروخت
 
 
          http://majidandtatu.blogfa.com
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
 

> نوشته هاي پيشين

آبان 1386
 
مرداد 1386
 
اسفند 1385
 
تیر 1385
 
خرداد 1385
 
اردیبهشت 1385
 
> پيوندها
عشق ممنوع مردانگی هم افسانه شد

 

 

> طراحي قالب

 
yulia
/i6.tinypic.com/80yzbcl.jpg

اینم یه عکس از یولیا جونم

جدید نیست اما یکی از دوستانم با فوتوشاپ ساخته

روی لینک بالا کلیک کنید تا بتونید عکس و ببینید

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:0  توسط مجید نقوی  | 

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 19:30  توسط مجید نقوی  | 

روزی سیب جاده ای رو برای قل خوردن انتخاب کرد ..//

که از انتهای جاده اثری نبود ..//

این قدر قل خورد تا له و پلاسیده شد ..//

وقتی به انتهای اون جاده رسید ..//

فکر کرد شاید روزی به انتخاب جاده بی درنگ شده ..//

و حالا برای رسیدن به انتهای جاده ..// حسرت ..//

و !!!

هیچ اثری از سیب نبود تو انتهای حسرت ..//

و سیب در انتهای حسرت ..//

تموم شد برای جاده ..//

سیب.

2 نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:6  توسط مجید نقوی  | 

وقتی از مادر متو لد شدم صدايی در گوشم طنين انداخت که بعد از اين با تو خواهم بود بهش گفتم تو کيستی
گفت: غم! فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعد ها با اون بازی خواهم کرد. ولی بعدها فهميدم!! که من
عروسکی هستم در دستان غم

غم سهم ماست باور کن عشق مال شماست پاسخ انتظار تنها در دست

یک اشناست باور کن آه این فاصله چه دلگیر است جاده بی انتهاست

باورکن

2 نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 10:11  توسط مجید نقوی  | 

              

 باران شدن!!....

 

آسمان تعطیل است و

 

بادها بـی کارند

 

ابرها خشک و خسیس

 

هق هق گريه ی خـود را خوردند ...

 

اما...

 

مـی توان آبـی بـود...

 

مـی شـود طوفان کـرد...

 

از پس هر دردی ٬ مـی شود سخت گریست !

 

مـی شود باران شد ...

 

گويـی باران گشتن راز پنهانـی آدم شدن است...

 

مـی توان آدم بود !

 

مـی شود باران شد

2 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 0:38  توسط مجید نقوی  | 

ادمای بی ظرفیت
 

           به آدما نگاه نکن    اونا طاقت ندارن  

       عاشق چشمات میشن     اما محبت ندارن

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 16:6  توسط مجید نقوی  | 

تو را به دادگاه خواهند کشيد .شايد به حبس ابد محکوم شوی !

 جزييات جنايتت معلوم نيست

اما اثر انگشتت را روي قلبي شکسته يافته اند.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 14:48  توسط مجید نقوی  | 

سیب
 

                                    سيب

                       تو به من خنديدي و ندانستي 

                من با چه دلهره اي از باغچه ي همسايه

                سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد

                          سيب را در دست تو ديد

                       غضب آلود به من كرد نگاه

                 سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

                              و تو رفتي و هنوز

                     سالهاست كه در گوش من آرام آرام

                 خش خش گام هايت تكراركنان مي دهد آزارم

                       و من انديشه كنان غرق اين پندارم

                         كه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                     (خانه ي كوچك ما سيب نداشت!!!!!!!!!!!)
            
 
2 نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:10  توسط مجید نقوی  | 

I purified my lips with the sacred fire to speak of love,but when i opened my lips i found myself speechless.
before i knew love,i was wont to chant the songs of love,but when i learned to know,the words in my mouth became naught save breath,and the tunes within my breast fell into deep silence.
من لبان خويش راباآتشي مقدس تطهير كردم تاازعشق سخن بگويم؛اما وقتي دهان گشودم؛ زبانم بند آمده بود.
پيش ازآنكه عشق را بشناسم؛عادت داشتم نغمه هاي عاشقانه سردهم؛اما شناختن راكه آموختم؛كلمات دردهانم ماسيد؛ ونواهاي سينه ام درسكوتي ژرف فروافتادند.
(جبران خليل جبران)

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 22:14  توسط مجید نقوی  | 

کوتاه کن فکر را

ارامش در انتظار است

کوتاه عمیق در رویا

این راهیست برای دوام زندگی

زندگی هم خود رویاست این را مردگان میگویند

ترس من این است که مردن هم رویا باشد

ما همه رویا هستیم رویای خدا

کوتاه شده در خلقت

ااه

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:59  توسط مجید نقوی  | 

شما هم مثل من تتو رو دوست دارید.

 

TATU - All About Us Studio Photoshoot

فقط تتو جونم

اینم یه عکس از تتو(yulia&lena)

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:38  توسط مجید نقوی  | 

کودکی

من کودکیم را میخواهم!!!!!!!!!!!

مـن دلــم بـرای خـودم تنگ مــی شـود ...

 بـرای روزهايــی كه من ٬ يك كــودك بود ......

كـودكــی كه درون چشمهايـش تنها زلالــی آب بـود و بس!.......

 و زندگــی زشتيهای خـويش را بــی حيا ٬ به رخـش نكشيده بــود.......

 خشـــم ... نفــرت .... دروغ .... فــريب .... شعــار ....

 هيچكــدام را نمــی شناخت ......

دل تنگ آن همه زلال ناب شــده ام !

من كودك درونـــم را مــی خـواهـم .......

مــی خواهم سفر کنم به آن روزها ٬

سفــری به وسعت تمام زندگــی ....

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:9  توسط مجید نقوی  | 

دختر بودن جرم است
 
 

دختر بودن جرم است چون باعث کشته شدن می شود
کشته شدن همه چیز

دختر بودن جرم است چون باعث کشته شدن می شود
کشته شدن همه چیز
باعث کشته شدن عشق واقعی و دوستی و آرامش و زندگی
دختر یک قاتل سرگردان است که در خیابانها قدم میزد تا طعمه خود را پیدا کند
و طعمه را از طریق دوستی و عشق به دام بیندازد و به موقع برای کشتن او اقدام کند.

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است
.
همه چیز تنها یک چیز است.وهنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی. پائولو کوئلیو


باعث کشته شدن عشق واقعی و دوستی و آرامش و زندگی
دختر یک قاتل سرگردان است که در خیابانها قدم میزد تا طعمه خود را پیدا کند
و طعمه را از طریق دوستی و عشق به دام بیندازد و به موقع برای کشتن او اقدام کند.

تحقق بخشیدن به افسانه شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است
.
همه چیز تنها یک چیز است.وهنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی. پائولو کوئلیو

2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 20:6  توسط مجید نقوی  | 

 

Powered by Blogfa ,Designed by Shomalgan